معجزه احساس
ديوانه او شو
كه پهناي دو عالم همه خم گشته به پيش قد و بالاي ابوالفضل
تكبير كنيدم كه ابوالفضل پرستم
مه سجده كند بر مه زيباي ابوالفضل
HAPPY NEW YEAR
سلام
................من اومدم...ميدونم بازم دير كردم...اما باور كنين حال و روز جالبي نداشتم..جوري كه اين چند روز آخر سال ميگفتم سال 84 زودتر تموم شو فقط...احتمالا ديگه هيچ موقع سال 84 يادم نميره..مخصوصا زمستون 84...يعني از شب يلدا به بعد...نميدونم يه دفعه چي شد...آسمون خراب شد رو سرم انگار..اينقدر اتفاق و مناسبت تو زمستون 84 بود كه دوست داشتم اينجا بنويسم اما...از محرم و سالگرد فروغ فرخزاد و چهارشنبه سوري تا شب تاسوعا و اون اتفاق لعنتي و بستري شدن تو بيمارستان و اتاق عمل و اون اتفاقي كه زمان بيهوشي برام افتاد..خیلی سعی کردم که اگه خوبی نکردم لا اقل بدی نکنم..فقط خدا میدونه که چقدر تونستم موفق بشم...اما با همه خوبيها و بديهاش بالاخره تموم شد..امسال تجربه هاي زیادی نصیب من شد...خيلي زياد...كه حاصل خيلي از اونا تلخ بود برام...قبل از اينكه بيام اينارو بنويسم..افتاده بودم رو زمين...چشمامو بسته بودم..همه چيزايي كه امسال بهم گذشته بود عين فيلم از جلو نظرم گذشت....جالب بود برام...چون بهترين و بدترين اتفاق امسال من يكي بود...آره يكي بودن..بدترين اتفاق زندگيم براي من يه افتخار شد...تا قبل اين ادعا ميكردم و ميگفتم بزرگترين اتقاق زندگي من همون شبي بود كه وقتي صبحش بيدار شدم ديدم عكس اقام ابوالفضل کنارمه...اما الان ميخوام سرم رو بگيرم بالا داد بزنم بگم بزرگترين افتخار زندگي من زماني بود كه بيهوش بودم...هنوزم باورم نميشه...وقتی يادم مياد تموم موهام سيخ ميشه و تنم ميلرزه..خداي احساس من تو مرام و معرفت لنگه نداره..حضرت عباس عشق منه...اقای من حرفش نشد نداره...مگه ميشه آدم چيزي ازش بخواد و نگاه نكنه..نه...نميشه...يادم مياد حدود 2 سال پيش وقتي از عشقاي زميني بريده بودم..يه حسي همه وجودم رو گرفت..رفتم پيش حاج علي بختياري...با اينكه 60 سالشه بهترين دوست منه...گفتم حاج علي ازت يه زنجير ميخوام...روي پلاكش هک کن يا ابوالفضل و يادگاري بهم بده...بهش گفتم حاجي هنوز عشقاي زميني و عشق به دختر برام مقدسه و ديوونه وار عاشق عاشق شدنم اما ديگه نميخوام خودم رو اسير بي وفاهاي زمين كنم...دوست دارم عشقم كسي باشه كه تنهام نزاره...بدونم پشتم رو خالي نميكنه و هر موقع دلم ميگيره و خستم كنارمه...كسي رو جز حضرت ابوالفضل ندارم....حاج علي يه نگاهي بهم كرد و گفت ايمان من برات درست ميكنم...بنداز گردنت و مطمئن باش يه روزي مياد كه اون روز وفا و مهربوني حضرت عباس بهت ثابت شده و تو از ته دلت ميگي عشق من فقط عباسه..نه به خاطر چيزايي كه از بچگي ازش شنيدي
...وقتي اون شب يعني شب مونده به تاسوعا با اون سر و وضع و لباسهای خوني كه خون از دهنم و بينيم عين آب ميريخت بردنم بيمارستان دكتر تا منو ديد گفت بايد عمل بشی اما بعد از تاسوعا و عاشورا..از همون لحظه استرس عجیبی پیدا کردم..بابت همه چیز روز عمل نگران بودم...بیهوشی هم یکی از نگرانی های من بود...اومدم خونه چون بايد به مراسم شب تاسوعا ميرسيدم..هميشه ميگفتم عباس آقامه پس بايد حتما تو مراسم عزاش ميرفتم...تو همون حال و با همون درد رفتم امام زاده صالح..آخه من هر موقع دلم تو تنهايي ميگيره سريع ميرم تجريش...ميرم امام زاده...آروم ميشم و بر ميگردم....اونجا از حضرت ابوالفضل خواستم كه روز عمل تنهام نزاره و پيشم باشه
....عاشورا تموم شد و من بايد بستري ميشدم...رفتم بيمارستان...رفتم اتاق عمل...دكتر اومد بالا سرم...يه سوزني زد به دستم..يه چيزايي كرد توي بينيم...گفت نفس عميق بكش...ميدونستم كه نفس بكشم بيهوش ميشم...واسه همين آخرين چيزي كه به زبونم اومد اسم آقا و اربابم بود...نفس عميق كشيدم...ديگه نفهميدم چي شد و بيهوش شدم
....۱
ساعت بعد تو راهروي اتاق عمل نگه داشته بودنم تا بهوش بيام...وقتي بهوش اومدم بي اختيار گريه ميكردم..انگار منو به زور از یکی جدا كرده بودن...بي اختيار هي ميگفتم...اقا نوكرتم..اقا دوستت دارم...اين جمله ها اون روز تو همون حالي كه معلوم نبود بيهوشم یا هوشيار منو ياد اون روز اولي انداخت كه گفتم اول عباس بعد عشق زميني..ياد چيزايي كه حاج علي ميگفت...يادمه مادرم اومد بالا سرم پرسيد خوبي؟بهوشي؟..بهش گفتم منو چرا اوردين اينجا من با اقام بودم داشتم زنجير ميزدم براش....تموم سال يه طرف اون 1 ساعت بيهوشي و 1 ساعت بعد بيهوشي يه طرف..حس و حال قشنگي بود..هيچ كس و هيچ چيز رو نه ميديدم نه ميشنيدم...همش تو فكر اين بودم كه وقتي بيهوش بودم چي بهم گذشته...و من با كي بودم و اون حرفي كه اون مرد با اون بدن خوشگل و لباسهاي مشكي كه صورتش معلوم نبود بهم گفت معجزه بوده یا نه...حضرت عباس تو بیهوشی بهم گفت...گفتي بيا منم اومدم...وای خدااااا....خدای احساس من معجزه احساس من شده بود...آره...من آسمونم رو اشتباه نرفته بودم....عشقم رو درست انتخاب کرده بودم....الان كه دارم اينا رو مينويسم فردا اين موقع ديگه سال 84 در كار نيست و يه سال جديده كه با اسم امام حسين هم شروع ميشه...اي كاش تو تقويم وقتي تاسوعا و عاشورا داريم يه روز قبل از اربعين امام حسين..اربعين حضرت ابوالفضل هم داشتيم..اما مهم نيست..اين ورقهاي تقويم همشون يه وسيله هستن..يه دليل براي موقع عزاداري و به ياد آوردن آسمونيها...اي كاش اون بالا سري كه هرچي بخواد مو به مو بايد اجرا بشه خودش اين لياقت رو بهمون بده كه تو همه لحظه ها ياد امام حسين و علمدار كربلا باشيم...اربعين عباس نداريم...عيبي نداره...تو همون دلي كه الان ديگه مال خودشه براش يه مراسم مقدس ميگيرم...يه مراسم قشنگ كه فقط من باشم و خودش و خداااا
.....دوستاي خوبم اميدوارم سال 85 كه ميگن سال سگ هم هست براتون سال خوبي باشه....يه سال تك..كه وقتی چند سال بعد یادش افتادین ازش به عنوان يه سال قشنگ ياد كنين...اميدوارم غم تو دل هيچ كدومتون راه پيدا نكنه.. از خدا میخوام بالشتون تو تاریکی شب خیس شبنم غم نشه...ايشالا تو سال جديد ميخوام زود زود آپ ديت كنم..اين آخريا دست و دلم به نوشتن نمي رفت...يه دستي هم به سر و روي اينجا ميكشم...خيلي خاك گرفته...راستي اميدوارم تو سال جديد هيچ نامردي وارد زندگيتون نشه...و زير سايه مولا بهترين روزها مال شما باشه...اميدوارم تو آب و هواي بيقرار بهاري هيچ كس بهتون نگه که به اندازه شكوفه هاي همين بهار دوستت دارم چون عمر شكوفه ها كوتاهه...عيدتون مبارك دوستاي گلم....موقع سال تحويل منم دعا كنين..منم اگه قابل باشم برا همتون دعا ميكنم
...من موقع سال تحويل اول از خدا ميخوام كه به خانواده و دوستاي خوبم سلامتي بده...بعد ازش ميخوام هيچ موقع دلمو از عشق حضرت عباس خالي نكنه...كاري كنه هيچ وقت و هيچ جا ابروم نريزه..بهم لیاقت خوب بودن و با وفا بودن رو بده...کمکم کنه تا اگه خوب نبودم..بد نباشم.....بهم ارامش بده....چشم و دل رفتم رو بهم برگردونه چون خودش خوب ميدونه كه عشق رو چقدر دوست دارم و چقدر برام مقدسه...كمكم كنه تا همه چيزايي كه از دست دادم رو دوباره بدست بيارم...همين جا به خدا ميگم كه من از خستگي خسته نميشم و تا آخرش هستم تا از دست رفته هامو دوباره بدست بيارم...اون اخر دعاها همون موقع كه سرم ميره رو به اسمون ازش ميخوام تو عاشقي برام سنگ تموم بزاره و تنهايي مقدس منو كه با اينكه كشندس اما واسم عزيزه رو با يكي از فرشته هاش سر و سامون بده....فرشته اي كه تا آخر فرشته بمونه
..........ودر آخر آرزوهام به آقام ميگم
...اي زلال ترين آب دنيا...ميخواهم در بي نهايت مهربانيت غرق شوم...و با دستان تو به دنج ترين گوشه زندگي سفر كنم...اين را بدان كه همچنان با ياس به انتظارت خواهم نشست...يا ابوالفضل
دوشنبه 84/12/29 ساعت 2:30 صبح ... آخرين آپ ديت امسال . آپ دیت معجزه احساس خدای احساس . بهترين آپ ديت زندگيم
...