گریت به حالم کوه و در و دشت از این جدایی
می نالد ازغم این دل دمادم فردا کجایی
سفر به خیر سفر به خیر مسافر من
گریه نکن گریه نکن به خاطر من

چه خوب است جای کوچکی برای ((انتخاب گریستن)) باز کنیم !
جایی همیشگی ؛ از امروز تا آخرین روز
می گویند: " در چنین روزگاری اگر کاری باشد که آن را خیلی خوب و ماهرانه بدانیم ؛ همان خوب گریستن است و بس "
بله ؛ قبول . اما مقصود من ؛ نه گریستن زیر فشارهای جاری ؛ بلکه((اراده گریستن))است . و میان این دو تفاوتی است چشمگیر
بدون احساس کمترین خجالت ؛ به پهنای صورت ؛ گریستن را دوست می دارم ؛ اما نه به خاطر این یا آن مسئله ی حقیر ؛ نه به خاطر دنائت یک دوست ؛ نه به خاطر معشوق گریز پای پر ادا ؛ و آن که ناگهان تنهایمان گذاشت و رفت ؛ و آنکه اینک در خاک خفته است و یادش به خیر ؛ و نه به خاطر خبث طینت آنها که گره های کور روح صغیر شان را تنها با دندان شکنجه دادن دیگران می خواهند باز کنند ...
نه ... اشک ریختن ؛ نه برای آنچه که بر تک تک ما در محدوده ی محقر زندگی فردی مان می گذرد ؛ بلکه به خاطر مجموع مشقاتی که انسان در زیر آفتاب کشیده است و همچنان می کشد ؛ به خاطر همه ی انسانهایی که اشک می ریزند و یا دیگر ندارند که بریزند
گریستن به خاطر دردهایی که نمی شناسی شان ؛ و درمان های دروغین
به خاطر رنج های عظیم آنکس که هرگز او را ندیده ای و نه خواهی دید
به خاطر بچه های سراسر دنیا که به دنیا می ایند و ما چنین جهانی را به ایشان تحویل می دهیم و می گذریم ...
" بی اشک ، چشمان تو ناتمام است و نمناکی جنگل ؛ نارساست "
خانمانسوز بود آتش آهي گاهي
ناله اي ميشكند ؛ پشت سپاهي گاهي
گر مقدر بشود ؛ سلك سلاطين پويد
سالك بي خبر خفته به راهي گاهي
قصه يوسف و آن قوم ؛ چه خوش پندي بود
به عزيزي رسد ؛ افتاده به چاهي گاهي
هستي ام سوختي از يك نظر ؛ اي اختر عشق
آتش افروزشود ؛ برق نگاهي گاهي
روشني بخش از آنم كه بسوزم چون شمع
رو سپيدي بود از بخت سياهي گاهي
اشك در چشم ؛ فريبنده ترت مي بينم
در دل موج ببين صورت ماهي گاهي
دارم اميد كه با گريه دلت نرم كنم
بهر طوفان زده ؛ سنگي است پناهي گاهي

توی پشت صحنه دنیای ما خوبی و بدی میمونه یادگار
زندگی برای ما یه خاطرس از تمام قصه های روزگار
یاد داری که ز من خنده کنان پرسیدی
چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز
چهره ام را بنگر تا به تو پاسخ گوید
" اشک شوقی که فروخفته به چشمان نیاز "
این کلام آخرینت ؛ برده میل زندگی را از سر من
گفته ای شاید بیایی از سفر اما نمیشه باور من
جمعه ۱۷/۲/۸۵ ساعت ۳:۰۰ صبح .... حرمت اشک